24 سال طول کشید تا بتونم برای کسی- برای مادرم -تعریف کنم. یک ربع قرن. زنی هستم در دهه چهارم زندگی . نیمه زندگی م. مادرم تموم پنج بچه ها ش رو داشت وقتی 33 ساله بود.
تجربه اولین آزار جنسی و بدنی که به یاد می آرم. با جزییات فراوون، رنگ سبز فسفری پیرهن پیله پیله م رو، شلوار تو خونه که ” باید ” می پوشیدم، چون دوچرخه سواری می کردم و روسری ژرژت سه گوش، که اون هم ” باید” بود.

چند سالی هست که راجع به این موضوع حرف می زنم، می گم که همه ما تجربه آزار جنسی، کلامی، بدنی، خفیف ، شدید، غریبه ، آشنا، فامیل دور و نزدیک، دوس پسر، معشوق، نامزد، مرد عابر توی پیاده رو ، تاکسی … رو داشتیم. می گم اما اولین بار بود که با جزییات و ذکر نام تعریف کردم. چراکه آدمش فامیل دور بود و مامان می شناخت.
کاوه هم می شنید، توی پس زمینه اسکایپ، روی تختش نشسته بود و گوش می داد.
از کجا صحبت کشید به اینجا نمی دونم، اما گفتم در حالیکه مامان نشسته بود و گوش می داد.
….
گفتم که غروب بود و با دوچرخه رفته بودم سر مغازه عمو… که سه تا ماشین پارک شده بود جلوی مغاره ها. که هوا درحال تاریک شدن بود و صدای قران یا اذون می اومد….
….
که حتی سال ها بعد چقدر توی عروسی خواهرم می ترسیدم که با متجاوز روبرو بشم، یا هربار عید دیدنی خونه حاج بابا وحشت داشتم که با خونواده متجاوز روبرو بشم. هنوز نفرت دارم از اون خیابون، سنگ فرش، پاهام می لرزه و نمی خوام هیچ گذرم اون طرفا بیفته. ده، پونزده سالی هم هس که نرفتم. نمی رم ، نمی خوام هم که برم.

نمی فهمیدم چی میگذره، اما حس می کردم خوب نیس، خیلی بده… خیلی بد. تموم اون تماس ها و فشار ها متنفرم می کرد  و نمی فهمیدم چرا.

24 سال باهاش زندگی کردم و خیلی خیلی بیشتر و بدتر از این رو دیدم و تجربه کردم.
آلمان که اومدم تموم شد. تقریبن تموم شد، جز چند بار از طرف ایرانی ها و یک بار هم یک بیمار جنسی که البته هم خونه یی پسر آلمانی م، بعد شنیدنش منو برد اداره پلیس و فرم پر کردیم که روانی عورت نما رو بگیرن…. و البته هربار که ایران می رم به نویی ، دست کم توی خیابون تجربه می کنم.
….
اما زخم ها هستن. البته که هستن.

چه کردم توی 24 سال؟… برای خودم مادری کردم ، دادستان دادگاه بودم ، دوست بودم. کتاب خوندم و مددکاری کردم. همه کار کردم تا رنجش رو کم کنم یا شاید تحمل پذیر کنم. خب شاید من مهندس خوبی باشم، چراکه سال ها درس شو خوندم و تجربه واقعی کردم. اما مادر؟ مددکار؟ … نه! اینه که این قدر طول کشیده، طول می کشه. اما من راضی م.

همین  مددکار درونم بود که منو واداشت ” حادثه” رو “تعریف” کنم. کسی که برای مامان تعریف می کرد  دختر بچه مستاصلش نبود. گریه نمی کرد و هق هق نمی زد. نفرت و خشم بروز نمی داد. تعریف می کرد که مامان بدونه، چیزی که گذشت، که می گذره، هر روز. برا تینا و بی تا که کودک و نوجوونن. البته که می دونه خودش هم زنه و گاه گداری هنوز در میانه 60 سالگی از آزار خیابونی بهره می بره. حتی زیر چادر و مقنعه خود خواسته ش.

گریه هامو کردم، هنوز گاهی گریه می کنم و مشت می کوبم. اما شاید همین مادر و مددکار خود پرورده م بود که نخواست مامان منو لرزون و گریون ببینه … که فکر کنه: چرا نشد که بشنوه، نمی خواهم رنج بیشتری بکشه از چیزی 24 سال پیش اتفاق افتاده و کم و بیش 20 سال ادامه داشته. و دل ش بشکنه .

“شرم” شد یه صفت منفی، خیلی منفی برام. به خاطر شرمی که تموم این سال ها با خودم کشیدم. نا عادلانه ” شرمنده” بودم و از شرمنده بودنم بیشتر از همه چیز شاکی ام.

با خودم فکر می کنم، کاش یه نفر (حتی خودم شاید) که تخصصی درس ش رو خونده ، برای پروژه اش یه نمونه سوال تهیه کنه و مثلن پخش کنیم بین دوستای دختر مثلن فیس بوکی و در بیاریم که کی اولین تجربه رو داشتن ؟ متجاوز کی بوده؟ چه حدی بوده و خیلی بیشتر.. همین بچه های هم سن و سال  درس خونده متعلق به خونواده های متوسط که به اینترنت دسترسی دارن.
آماری ندارم اما بر اساس خاطراتی که بین دوستانم شنیدم در تمامی این سال ها، آمار باس وحشتناک باشه.
دلم می خواد  توی چنین آمارگیری شرکت کنم و بی نام همه رو تعریف کنم و ثبت کنم . اون هایی که هنوز نمی تونم، نمی خوام . هنوز منو می لرزوونن از نفرت.  و آماربگیریم. اطلاع رسانی کنیم، نذاریم یه ربع قرن دیگه بگذره … که مامان ها، کاوه ها و تینا و بی تا ها بخونن و بدونن که چه باید کرد و چه نباید.

هنوز خیلی ضعیفم اما قسمت خوبش اینه که حتی الان، بعد 24 سال به مامان  گفتم وقتی کاوه هم می شنید. یا دو سال پیش به مرد ایرانی که باهاش دیت می کردم، بعد آزار جنسی کلامی گفتم: فاک یو! چقدر خوب بود و چسبید  و دختر 9 ساله غمگین درونم شاد شد. قوی تر شد.

حرف بزن. حرف بزن.


یکی گفته بود، یا جایی خونده بودم آدم سنش که بالاتر می ره زمان شتاب پیدا می‌کنه. به عینه می‌بینم که درسته

بچه که بودم، هیجده سالگی دیگه آخر « بزرگ» بودن بود. دیگه از دست خواب زوری بعد از ظهر خلاص می‌شدی و می‌تونستی با بقیه دختر بزرگا بشینی و پچ‌پچ کنی. می‌تونستی روسری بزرگ گل‌گلی سرت کنی و موهاتو فکل کنی بذاری بیرون. روسری بستنش هم آداب داشت: یه کلیپس می‌زدن زیر چونه و یه طرف روسری رو می‌نداختن روی شونه مخالف. البته که می‌افتاد، اما دوباره خیلی لوندانه می‌تونستی بندازیش روی شونه… حتی می‌تونستی موهای پاتو شیو کنی و جوراب پارازین بپوشی… آخ! «بزرگ» شدن! چه کیفی داشت!

بعد یهو همه چی افتاد رو دور تند. واسه همینه الان که داره می شه سه سال که فرنگم، هنوز فکر می‌کنم همین پارسال بود که اومدم و همون پارسال بود که با بچه ها خونه داشتیم. خونه گل‌ها هم فوق فوقش دوسال پیش بود… انگار که نه انگار طرفای سال 86 بوده

                                                             ***

کارمند شدم.

یادمه وقتی لیسانس تموم شد و داغ داغ بودیم، آزمون فلات قاره قبول شده بودیم و باس می‌رفتیم گزینش. می‌خواستم که فوق بخونم و خیال کار نداشتم. اما دست‌گرمی خوبی بود. دکتر نیک گفته بود: « چی بهتر از شرکت نفت؟! رسمی می شین و خلاص! دیگه شوهر کنین و به زندگی تون برسین، خدا هم نمی تونه تکونتون بده.»

اما کارمند شدن؟؟! به مامان گفتم: «چطور سی سال 8 صبح رفتی، 2 برگشتی؟ اون اولش نترسیدی که واسه سی سال داری قرارداد می‌بندی؟» (بس که ترس داشتم از تصمیم واسه یه عمر گرفتن. یکی از وحشت‌هام از ازدواج هم همین بود. تا آخر عمر آخه!؟) مامان خندید، یعنی یه لبخند زد.

نرفتم مصاحبه گزینش و به قول دکتر نیک لگد زدم به بختم. البته دلیلش فقط این نبود. خواهر بزرگه همون موقع‌ها کارمند شرکت خفن دولتی شده بود و گفته بود از سوالای مصاحبه گزینش، از آسانسور زنونه و مردونه، از تذکری که گرفته بود واسه پوشیدن مانتوی مشکی با دوخت رنگی… نه! این کاره نبودم!

گفتم می‌رم تو شرکت خصوصی. خرکاری داره، پول کم داره، اما دست کم کسی نمی آد بگه چرا فقط سیاه، خاکستری و قهوه‌یی، اونم  از نوع تیره‌ش نمی پوشی؟ تازه قرارداد سی ساله هم کسی با آدم نمی‌بنده

اما بالاخره منم کارمند شدم با یه قرارداد واسه 35 سال کار!

***

از درش که تو می‌رم و به آرم نارنجی و سیاهش که نیگا می‌کنم، هنوز باورم نمی‌شه که اینجام…!

باید بگم که خوش‌حالم. باید ثبت‌ش کنم. خوشحال از اتفاقی هنوز که هنوزه، بعد چند ماه، به یادش که می‌افتم و مرورش می‌کنم، درونم پر می‌شه از لبخند. توی فیلمه می‌گفت:« لبخند بزن. نه فقط با لب‌هات، بلکه حتی با جیگرت!».

گفتم باید جشن بگیرمش. به شیوه‌های مختلفی هنوز که هنوزه جشن می گیرمش. اما روش محبوب م این بود. عین فیلم‌ها: توی وان دراز کشیدم، شمع روشن کرده بودم و حتی شامپاین هم داشتم. شامپاین به همون خوبی بود که توی کتاب «دزیره» نوشته بود و من همیشه فکر می کردم اوه، چی باید باشه!!

دراز کشیده بودم و جیگرم حتی لبخند می زد.

برای تولدم، خودم رو به نون سیاه و زیتون، شراب سفید و دو کتاب مهمون کردم. ترجمه فارسی   
 « What I talk when I talk about running » رو خونده بودم. شکی نیس که خوب بود. اما انگلیسی اثر یه چیز دیگه س. همون دو صفحه اول یه جا از قول یه دونده ماراتن می گه:

“Pain is inevitable. Suffering is optional”


می خوام اینو یاد بگیرم. زندگی کردن رو باهاش یاد بگیرم. مثل جمله «این نیز بگذرد.» که تابلوشو زده بودیم جلوی در. همه می دیدنش اما خودم مدتها طول کشید یا یاد بگیرمش


دومی یه کتاب دیگه س مال پل استر، من خیلی خاطرخواه استر نیستم اما این چشمم رو گرفت. در آستانه 64 سالگی از خودش می گه. والبته یه عکس پرتره تاثیر گذار هم روی جلدش داره. خب منم به شیوه خودم ظاهربینم. همون عکس و نیگا ه خیره ش، کافی بود که مشتاق شم واسه خوندن کتاب.


پسرها هم قراره برن سینما و منو هم مهمون کنن، یه فیلم بزن بزن، بکش بکش رو بشینم باهاشون تماشا کنم. اونم سه بعدی.

خلاصه توی یه روز دو سوم ابری، یه کم آفتابی بهار، توی اتاق خوابگاه خیابون فرانکن گوت، زمانی که لاله های قرمز جلوی در باز شدن و حلزون های عزیز دوس داشتی توی خیابون ولو شدن از خوشی بارون های بهاری و هیچ حواسشون نیس که یه درمیون زیر دست و پا و دوچرخه له می شن، سی و دو ساله شدم.

همه چیز از نیاز شدید به حرف زدن  شروع شد. یه عالمه کلمه که ازم فوران می کرد. پر از حس های جورواجور منفی بودم :خشم، غم، درد… توان گفتنش رو نداشتم و البته جراتش رو هم… این شد که سکوت جایگزین شد. البته که به همین راحتی ها نبود. نمی دونم همه همین طورن یا نه ؟ حالا دقیق به خاطر نمی آرم… گمونم واکنش مغزم بود که خودم رو سپردم به فراموشی، به روزمره، به زندگی امروز. حالا هم به یاد نمی ارم. تلاشی نمی کنم که جزییات رو به خاطر بیارم، زخم رو شکافتن چه فایده…؟


می خوام از نتیجه بگم. حالا آدمی شدم که خودم هم حیرت می کنم… سکوت و گذر کردن. باید ربطی هم  به سن و سال هم داشته باشه. 
حالا مشهورم به آدمی که  غر نمی زنه… آیا من قبلن آدم غرغرویی بودم؟ نمی دونم. اما قطعن آدم نیمه پر لیوان نبودم. هنوز هم  نیمه خالی لیوان بیشتر فکرم رو مشغول می کنه، اما آدم های حتی غریبه از مثبت بودن من تعجب می کنن…  خالی ها معلومند و گفتنش دردی دوا نمی کنه. پر رو باید پررنگ کرد که جون بگیریم برای ادامه دادن. اگه قراره ادامه بدیم…

در تمام این روزها و ماه ها یک جمله در پس زمینه ذهنم تکرار می شد و می شه: « در شگفت می مانی از توانایی خویش…» من هر روز در شگفتم. 

بچه که بودیم، پدر گاهی با کیسه زباله، پنبه، سیم و کمی الکل بالن کوچیکی درست می کرد و میون شوق تعجب ما هوا می کرد. ستاره کوچیکی می شد و می رفت به آسمون، لابلای ستاره های واقعی گم می شد. روز بعد من توی راه مدرسه خام و سرخوش فکر می کردم بالن کوچیک لابد الان دریا ها رو رفته  و توی آسمون «خارج» واسه خودش می ره… حالا حس می کنم من همون بالن خیال کودکی م هستم و همچنان دارم می رم. من اما آدم خاک و زمین و دل بستگی م. سختی ش همینه… اما همچنان می رم. می خوام که می رم…
دنیا رو می بینی؟ حتی از پدر خاطره خوش به یادم اومد! همینه که می گم:«در شگفت می مانی از توانایی خویش»…